ملا شيخعلى گيلانى

40

تاريخ مازندران ( فارسى )

ابو مسلم گفت « نهالى را كه من غرس نموده‌ام ، اگر از محافظت آن دست باز دارم ، رهگذريان خواهند كند و دور انداخت . » عازم دار الخلافه گشته ، خزانهء خود را به سنباط مجوس نيشابورى كه معتمد و معتمد عليه بود ، سپرد و در خلوت به دو گفت كه اگر در باب آوردن خزانه كتابت من به تو برسد كه مهر من نيمى در كنارش مسكوك باشد بفرست و اگر مهر تمام در كتابت منقوش بود بدان كه من زنده نيستم . خزانه رامده . وصيت با سنباط درست كرده برفت . ابو جعفر معارف بنى هاشم را به استقبالش فرستاده ، به عظمت هرچه تمامتر بار داد . تا سه روز حال بر اين منوال بود . روز چهارم عثمان بن نهيك را كه اول نوكر ابو مسلم بود و از وى آزرده گشته بود [ و ] نوكر خليفه شده ، با سه سرهنگ ديگر ، در حجره‌اى از قصر خود با سلاح تمام پنهان كرده ، گفت « امروز چون ابو مسلم نزد من بيايد . من آغاز شكايت خواهم كرد . در وقت تقرير گناهان ، چون دست بر دست بزنم ، به شمشير آخته بيرون آييد و خاطر مرا از او فارغ سازيد . » روز چهارم كه ابو مسلم تنها به دستور ديگر روزها به دار الخلافه رفت ، دربان شمشير از او بستد كه با سلاح در مجلس خليفه رفتن باعث بىادبى است . ابو مسلم نزد منصور رفته ، از دربان شكايت نمود . منصور گفت « هيچ مىدانى كه با من چها كرده‌اى . من برادر خليفه بودم ، در خراسان پيش تو آمدم . . . من در مجلس بوده ، از داعيان ما خواجه - سليمان بن كثير را كه وزيرت بود كشتى و عمهء مرا زن كرده مىگفتى كه من از اولاد سليط بن عبد اللّه بن عباسم . » حكايت سليط طولى دارد . « چون جرائمش بر شمردن گرفت ، ابو مسلم گفت « از گذشته ياد نمىبايد كرد . » خشمش زياده گشته ، دستها برهم زد . آن چهار سرهنگ آهنگ ابو مسلم كردند . گفت « يا امير المؤمنين مرتبهء من نازلتر از آن است كه ترا اين همه خشم بايد گرفت . »